دلنوشته ای در مورد خوابگاه دخترانه

بچه تر که بودیم تصور اینکه مدتی طولانی از خانواده مان دور بمانیم برایمان کابوس بود.فکرش را هم نمی‌کردیم زمانی برسد که مجبور باشیم بدون کمک آنها زندگی کنیم و هنوز حتی بیشت سالمان هم نشده باشد. ‌فکرش را هم نمی توانستیم بکنیم که یک روزهایی مجبور باشیم بدون کمک پدر یا مادرمان به بانک. اداره جات برویم.تمام تلاشمان را میکردیم که دانشگاهی در شهر خودمان پذیرش شویم.اما بعضی اوقات بدلیل کمبود امکانات یا معتبر نبودن دانشگاه های اطراف خودمان بالاجبار باید سخت تلاش میکردیم تا در دانشگاه های رده بالایی که در شهر های دیگر قرار دارند قبول شویم.شبهایی بود که با فکر اینکه تنهایی چگونه از پس خودم بر بیایم خوابمان نمیبرد.تقدیر چرخید و در یکی از دانشگاه های خوب قبول شدیم اما با شهرمان آنقدر فاصله داشت که نمی‌توانستیم مدام در مسیر رفت و آمد باشیم.مجبور بودیم یک مکان اقامت برای خودمان پیدا کنیم اما چجور مکانی باید پیدا میکردیم که علاوه بر امنیت داشتن هزینه کمتری داشته و برایمان به صرفه تر باشد.بهترین گزینه سکونت در خوابگاه دخترانه بود.محیطی پر از افرادی عین خودمان که آنها هم مجبور شده بودند از شهر خودشان به اینجا بیاییند و زندگی تازه ای را شروع کنند.هرجقدر کم حتی برای دوسال بازهم مدتی از عمر بود و باید حداقل دوسال را تلاش میکردی تا استقلال شخصیتی و مالی بدست بیاوری.

اما با وردمان به آنجا متوجه شدیم تنها نیستیم.روزهای اول کمی سخت گذشت اما به مرور وقتی با افرادی که شرایطش آن مثل خودمان بود دوست شدیم فهمیدیم این احساسات مشترک هستند و. این افراد از پسشان بر آمدند.با کمک دوستانمان که از ما قدیمی بودند راه و چاه های زندگی در خوابگاه دخترانه در تهران را یاد گرفتیم.توانستیم کارهای اداری را خودمان به تنهایی انجام دهیم.با راهنمایی دوستانمان توانستیم به استقلال مالی برسیم.روزهایی کنار یکدیگر خندیدیم روزهایی در آغوش یکدیگر گریه کردیم...روزهایی بود که همگی مشغول درس خواندن برای امتحان می‌شدیم و اوقاتی نیز بود که از بیماری آنقدر حرف میزدیم که نمیفهمی دیم کی خوابمان برده...زمان هایی که هرکدام از ما در امتحانی سخت قبول میشد و قول میداد همه مان را به ناهار دعوت کند و روزهایی که گرسنه میخوابیدیم. تلاشمان را کردیم ورودی هایی که جدید به خوابگاه دخترانه تهران می آیند را راهنمایی کنیم تا آنها نیز مثل ما با زندگی خوابگاهی خو بگیرند

 

 

 

علاوه بر قوانین اصلی خوابگاه قوانین نانوشته خوابگاه که میان خودمان وضع مرده بودیم را به آنها  یاد می‌دادیم. گرچه بودند افرادی که حصاری ضخیم دور خودشان کشیده بودند و دوست نداشتند با کسی صمیمی شوند اما همان ها هم مجبور شدند حصارشان را بشکنند چون در این شهر غریب این تنها راهی بود که کمک می‌کرد کمتر احساس تنهایی کنند.کم کم داشتیم با این نوع زندگی کردن خو می‌گرفتیم که چهار سال تحصیلی مان به پایان رسید و به ته خط روزهای خوبمان و تمام خاطراتی که داشتیم رسیدیم.از طرفی خوشحال بودیم که دیگر جایگاهشان در اجتماع را می‌دانیم و به زودی پیش خانواده مان باز میگردیم.از طرفی دلگیر بودیم که قرار بود از آن روزهایی  که با دوستان  شب و روزمان را سر میکردیم و بسیار خاطره داشتیم جدا شویم...خوابگاه دخترانه محلی است که رفتن به آن سخت است و دل کندن به آن سخت تر...همه کسانی که زندگی در خوابگاه را تجربه کرده اند با تمام کمبود ها و با تمام خوبی ها و بدی ها باز هم اگر به عقب برگردند هدوست دارند همان اتاق همان خوابگاه و همان دوستان را انتخاب کنند... با زندگی کردن در خوابگاه بزرگ شدیم و یاد گرفتیم تنهایی و بدون حمایت خانواده روی پای خودمان با ایستیم. زندگی در خوابگاه دخترانه تهران به ما یاد داد روزهایی هستند که تو تنهای و مشکلی داری و باید بتوانی از پس آن بر بیایی.

 

 

 

 

نویسنده:

 

فاطمه حسن پور